امان از این که این روزها برای عشقمان هم دلیل لازم است وگرنه متهمی به جیره خور بودن،پیاده نظام ِ حکومت بودن،به...
بعد از آن روز باز به دیدارت آمدم ،باز عطر وجودت در مشامم پیچید اما اگر آن روز نبود هرگز نمی فهمیدم کجایم واز کجا آمده ام!
آن روز شعله هایی که زیر خروار ها خاکستر ِ دلم دم فرو بسته بودند، زبانه کشیدند.آن روز دیدم ریشه ی اعتقاداتم را که چند وقتی بود از آب مرداب تغذیه می شد.آن روز اوج فاصله میان خودم را با خودم حس کردم.آن روز فهمیدم علت همه ی ناآرامی ِ روزهای گذشته ام را.
دور مانده بودم از سرچشمه ی همه ی اصولم...
آن روز واصل شدم به اصلم وتو راه برم بودی از آنروز...تاامروز ...تاهمیشه...
۱۸ آبان ۸۵ روز حضورمبارک رهبری در دانشگاه سمنان











اللهم احفظ قاعدناالامام الخامنه ای.
بالای سرم عکس تو را نصب نمودم یعنی که سر من به فدای قدم تو
اگه فکر می كنی حقوقت كمه...
اگه فكر می كنی دوستای زیادی نداری
... .jpg)
اگه فكر می كنی درس خووندن سخته...
.jpg)
اگه احساس كردی كه دیگه باید تسلیم شی ... .jpg)
اگه فكر می كنی كارت سخته...
.jpg)
اگه از سیستم حمل و نقل می نالی ... .jpg)
اگه فك می كنی جامعه باهات رفتار نا عادلانه ای داره ...
.jpg)
آه که نالیدن وغر زدن کار همیشگیمون شده.کمی هم به دور وبرمون نگاه کنیم.نه این عکس ها الزاما که به مردم خودمون .به همسایه ای که سرخی صورتش از سیلیه.به شلواربی رنگ پسرک گل فروش که میون این همه رنگ دیده نمی شه.به چادرخاکیه زنی که توی داروخونه سر قیمت دارو چونه می زنه!!
به کفش های دهن باز کرده کارگری که ترجیح میده عرق خستگی بریزه اما شب عرق ریزه شرم پیش بچه ش نشه.که هرچند صاحبش کم حرفه خودش حرف زیاد داره واسه گفتن گرچه گوشی نیست شنوا...
صدای ولوم ضبط ماشینت رو اگه کم کنی شاید صدای دخترک فال فروش رو بشنوی.شاید نگاه خیسش رو ببینی اگه چشمای حسرت زدت رو از ماشین آخرین سیستم بغل دست ماشینت بکنی ویاد حرف مولا بیفتی که فرموده:من هرگز ثروت انباشته اي را در دست كسي نديدم مگر اينكه در كنار آن حقوق تضييع شده اي بود.
یا:
هیچ کاخی بر پا نمی شود الا و اینکه در مقابل کوخ هایی نابود می گردد .
یاد اون روز می افتم توی ایستگاه سرویس دانشگاه:صدای مجتبی (پسرک کوچک آدامس فروش) هنوز توی گوشمه:خانوم یه آدامس ازم می خری...صدای خرت خرت روی اعصاب سیب سبز هوس کرده دوستان که تتمه ی پولمون بودآزارم میده هنوز.چه طعم بدی داشت اون سیب سبز که انگار از شرم نگاه مجتبی سرخ شده بود.چه زجری داشت فرو نرفتن در زمین از شرم ...چه سخت بود گفتن ندارم به مجتبی ای که چشمش به آن همه خرت وپرت های ما بود...
بدروزگاری ست برادر کاخ آرزوهامان را هم روی کوخ دیگران می سازیم...
بدروزگاری ست برادر پی هوس هامان نفس زنان وبی توقف می دویم...
توی متن اصلی که برای این عکس ها نوشته بودیک جورهایی گفته بود که خوش باش که از آنها خوشبختری.من می گویم بدا به حال ما که در ناخوشی دیگران خوش باشیم.
بدا به حال ما که سهمی داشته باشیم در ناخوشی دیگران.
بدا به حال ما که سهم دیگران را از نعمت های امانتیِ خدا در دستمان ندهیم...
بدا به حال ما که در بذل وبخشش مهرمان هم نظر تنگی می کنیم...
کدام خوشبختی!؟!؟...
به مولا که تنها راه خوشبختیه انسان علی وار زندگی کردن ست وبس.
علی یارتان
از وقتی آمدم همه جا را دنبال یک نگاه آشنا گشتم.همه ی زبان ها را امتحان کردم.اما اینجا همه ی نگاه ها وزبان ها وحرف ها انگار بوی غربت میدهد.
چقدر شاد بودم که بلاخره دری به تخته ای خورد ومن هم شدم دانشگاهی،شدم دانشجو!برای همه ی استقلالی که منتظرش بودم شاد بودم اما وقتی آمدم ناگهان دلم برای خانه پر کشید.شدم یک دختر لوس و مامانی.باورم نمی شد این همه کم طاقت باشم اما انگار آفتاب داغ اینجا روی مغزم هم اثر کرده وهمه انگیزه هایم برای آمدن دستخوش احساسات شد.پدر هم که گیر کرده توی صف بلند فیش بانکی.سعی می کنم با اطرافیانم ارتباط بگیرم.اما هرکس پیگیر کار خودش است تا سریعتر پیش برود وراحت شود از دست خورشیده اینجا که به اصرار انگشت داغش را توی چشم آدم فرو می برد. مسئولین هم خسته اند وکلافه از دست این همه مراجعه کننده ودر جواب سوالت چیزی جز جوابی سرد با تغیر نمی شنوی...
چشم میگردانم دنبال پدر که نگاهم در نگاهی گره می خورد.نگاهی از جنسی دیگر.مهربان وصمیمی وآشنا انگار
وبعد لبخند که انگار غنیمتی بود میان این همه گره پیشانی.
انگار آمده بود اینجا که حال مرا بپرسد.با آن چادر مشکی که تنها گردی صورتش را باقی گذاشته بود برایم عین فرشته ای شد سفید پوش!همچین تجربه ای نداشتم.همه ی تجربه ام می گفت او مغرور است، کم حرف است ومدام نصیحتت می کند وحوصله ات را می برد تا نقطه ی جوش.تجربه ام میگفت خداکارت را به کارش نیندازد...حالا ایستاده بودم در یک قدمی اش چشم در چشم.همه ی تجربه ام را برد زیر سوال.با حرف ها یش گاه مرا به قهقهه می نشاند وگاه در فکر می برد. وگوشی شد امین برایم حرفهایی که با هیجان ناشی از روزهای اول ورود می گفتم وچه با اشتیاق گوش می کرد حرفهایی را که حتما در طول روز بارها شنیده بود.
انگار آمده بود اینجا تا من را بشنود.میان همه ی حرف هایش یک حرف را زیاد گفت :انجمن اسلامی ،انگار که بگوید خانه ام.جایی که می گفت پر است از آدم هایی مثل خودش.گفت که هر سال در چنین روز هایی بچه هاشان می آیند اینجا تا آدم هایی مثل من را غم غربت نگیرد.تا کمکی باشند هرچند کوچک...
چند روز بعد در جشنی که برای ورودمان گرفتند خیلی ها آمدند وحرف زدند ونصیحت کردند خندیدند و خندیدیم گاهی.
اما یک نگاه، برایم برقی آشنا داشت.گرچه او نبود ولی انگار خود او بودونگاهش بوی همان نگاه را میدادواز همان جا آمده بود:" انجمن اسلامی" که اولین چیزی بود که با آمدنم به سمنان در ذهنم ماندگار شد.
پي نوشت:
به ياد روزهاي قشنگ استقبال از عضو هاي تازه ي دانشگاه وبراي دوستاني كه آن روزها گاه همراه دانشجويي سردر گم مي شدند و گاه هم زبان مادري دل نگران وگاه...
اين ها را از زبان يكي از همان هايي شنيدم كه زماني يكي از همين شماها آشنايش شد در غربت
خداخيرتان دهد.
ياحق
قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند که در سینه اش نهنگی می تپد؟!آدم ها ماهی ها را در تُنگ دوست دارند وقلب ها را در سینه ،اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است وقلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است.
هیج کسی نمی تواند نهنگی را در تُنگی نگه دارد.توچه طور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود وآدم قانع.

این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد واین تُنگ ،تَنگ خواهد شد واین آب ته خواهد کشید، تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی وکاش نقبی می زدی از تُنگ سینه به اقیانوس.کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی وکاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی.کاش...
بگذریم...
دریاواقیانوس به کنار،نامنتها وبی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تُنگ را گاهی عوض می کردی.این آب مانده وبو گرفته است.وتو می دانی آب هم که بماند می گندد.آب هم که بماند لجن می بندد وحیف از این ماهی که در گِل ولای بلولد وحیف از این قلب که در غلط بغلتد!
خستهام
خويش را شكستهام
هاى هاى گريه را
اقامه بستهام
عافيت
التيام زخمهاى شهر نيست
التيام اين دل شكسته هم
خستهام
خويش را شكستهام
غيرتم نهيب مىزند:
چرا نشستهاى؟
آه، راستى چرا نشستهام؟!...
كاش آخرين ستاره مىشدم
در شبى كه كاروان سرود خواند
دوست داشتم شبى
در حضور روشن ستارهها
ناپديد مىشدم
دوست داشتم شهيد مىشدم ...
" عليرضا قزوه "


ومن بیش از نیمی ازشب را به بزرگ مرد تاریخ فکر کردم وهزار سوال از ندانسته هایم از او.
وبه چاه فکر کردم همراز علی...
که علی چرا چاه می نشیند به پای درد دل علی؟که درد دل می کند علی اصلا.وچرا کسی چیزی غیر چاه نه مثلا ماه.واز کی شروع می شود این همنجوایی علی و...
گفتم که دلم عادت کرده به فرصت سوزی.یکی نبود بگوید بچسب به حساب وکتاب خودت نی نواز.تا خودم جوابش بدهم که برای همین می پرسم که کار علی مثل من نیست بی حساب و...
به هر حال اگر آمدی و به لطف بد قلمی های مرا خواندی وجوابی داشتی برای سوالم.به لطفی دیگر مرا سهام دار جوابت کن که دل این فضول بچه ی شیعه تا نداند آرام نمی گیرد.
لطفتان مدام.
در باغ پر شکوفه
چیزی کم از هجوم ملخ ها نیست
گهگاه دوست
بی آنکه خود بداند
در کار دشمنی ست...
باتو روزی ست نه مثل همیشه.از حالت پرسیدم وقتی به دستت می دادم چای داغ راوچه
سردبود:دستت،حالت،صدایت،نگاهت که از من برشان داشتی ودوختی شان به آن کاغذ های سرد
وبیروح.
تنها خیال می بافتم...
و امروز ذهنم پر شده بود از تو وقتی این شعر بهمنی را می خواندم:
"تصنیف هم که بخوانی
فرقی نمی کند
می خواهم تو را گوش کنم
قناری که همه جا هست
برایم شعر بخوان
قصه بگو
حرف بزن
تنها
روزنامه ها را
باز نکن."
پی نوشت:قلمی شد برای همه ی کسانی در خانه ولی درجای دیگرند.برای کسانی که گرمای خانه شان سرمازده سیاست بازی می شود گاهی...


میگفت خواب دیده حسن باقری برای دعای عهدهای هیاتمان توی خوابگاه با موتور شیر می آورده...دلم هوای چله های عهد هیات را کرده،افسوس...
نماز صبحم قضاشده،دعای عهد پیشکش...
سرباز که بود، دو ماه صبح ها تا ظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود. حسن باقری را می گویم...
گویند روزی پیامبر واصحاب از درب خانه ای عبور می کردند که از آن صدای شیون و زاری می آمد .پرسیدند چه شده.گفتند:جوانی از دنیا رفته.
فرمودند:فکر کردم نماز صبحی قضا شده...
توی نشست اتحادیه نامه هایی گذاشته بودندبسان تفعل که در آن عهدی می کردی وحدیثی می شنیدی.
نیت می کنم که خدا به من ببخشد آنچه را نیازمندترم وروزی ام را بر میدارم
:حدیثی بود از صاحب امت"ملعون ست کسی که نماز صبحش را وقتی بخواند که ستاره ای در آسمان نباشد.
عهد می کنم که تا چهل روز نماز صبح هایم را اول وقت بخوانم"...
نماز صبح آن روزم قضا شده بود.
اشک کافی نیست.شیون کن نینواز...
می گوید واقعا خدا به اندازه ظرفیتت داده ها...خوب ماه رمضون نماز صبح که هیچ،نماز شبم میخونی...نگاهش میکنم میگویم :لیاقت نباشد ماه رمضان وماه دیگر برایم فرقی نمی کند...
بارخدایا عهدم راهمیشگی کن به لطفت نه به لیاقتم...
مادر روایتی می گوید برایم:هرکه در ماه خدا بخشیده نشود باید بیتوته کند در عرفات شاید که آمرزیده شود.
عرفات کجا مادر...صبر کن ماه خدا ،به بنده گنه کار خدا نیز مهلت بده.چه زود می گذرد وای...
یک ماه را لااقل یکماه برای خدا باش.هرچه او گفت هرچه او خواست.بیا و برای خدا یکماه را بنده باش...
سخت نیازمند دعایم وخواستار نصیحت.
نصیحتم نمی کنی ای دوست؟